تبليغاتX
Latent Secret

گفتند:

"نمی‌خواهیم

         نمی‌خواهیم که بمیریم!"

گفتند:

"دشمنید!

               دشمنید!

                             خلقان را دشمنید!"

 

چه ساده

چه به سادگی گفتند و

ایشان را

            چه ساده

چه به سادگی

                    کشتند!

و مرگ ایشان

چندان موهن بود و ارزان بود

که تلاش از پی زیستن

به رنجبارتر گونه‌ئی

ابلهانه می‌نمود:

سفری دشوار و تلخ

از دهلیزهای خم اندر خم و پیچ اندر پیچ

از پی هیچ!

 

نخواستند

که بمیرند،

یا از آن پیش‌تر که مرده باشند

بار خفتی

بر دوش

برده باشند،

لاجرم گفتند

که "-  نمی‌خواهیم

                          نمی‌خواهیم

          که بمیریم!"

 

و این خود

ورد گونه‌ئی بود

پنداری

که اسبانی

ناگاهان به تک

از گردنه‌های گردناک صعب

با جلگه فرود آمدند.

و برگرده‌ی ایشان

مردانی

با تیغ‌ها

برآهیخته.

و ایشان را

تا در خود باز نگریستند

جز باد

هیچ

به کف اندر نبود-

جز باد و به جز خون خویشتن،

چرا که نمی‌خواستند

          نمی‌خواستند

          نمی‌خواستند

که بمیرند.

 

"شاملو"

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:51 توسط Incognito |

شعاع انوار شمع، روی دیوار، خطوط نامنظمی است که مردمک چشمم را به بازی گرفته... سایه‌ي مبهم تنهایی من، از زمین فراتر رفته و به سقف انزوای همیشگی‌ام نشسته؛ من به او خیره و او به...! سکوت تاریک، دائم مرا می‌برد به هپروت، بهانه می‌گیرم از چرایی و چگونگی، از باید و نبایدها...

افسار گسیخته، رمیده، هجوم می‌برم بر جریان هراسناک زیستن، سوار بر عقربه‌ي زمان، به نمی‌دانم کجایی دل خوشم که نه نشان از آن دارم و نه به راستین بودنش ایمان! غلت می‌خورم در مالیخولیایی که نمی‌دانم در من ریشه ژنتیکی دارد یا...

شعاع انوار شمع قرمز رنگ، با بوی توت فرنگی، از دیوار می‌گذرد و آسمان شب تیره را سرخ می‌نماید و شهوتی که از هراس آلوده شدن به گناه، پا پس کشیده بود، بار دیگر باب بهانه را در من می‌گشاید. خطوط نامنظم انوار روی دیوار، در شیشه‌ي اشک می‌شکند و تا ژرفای مغز، پیش می‌راند! هیاهویی به پا می‌شود و تنهاییم را شلوغ می‌کند!

نه خواب سراغ می‌گیرد از من خراب و نه شادی به فریاد می‌رسد... شاید دیگر بار در گذر از شبی سرخ، هرگز اینچنین با خود گلاویز نشوم که در این سکوت!! صدای همهمه‌ای نا مأنوس، تمام مجرا‌های شنوایی‌ام را، پر می‌کند و در بازگشت، تهوعی می‌شود از سرفه‌های خشک که خلسه‌ام را بر هم می‌زند...

طلبکارانه، آینه را می‌بینم که در تاریکی، در سکوت پر هیاهو، به زور، مرا در خود جا داده است... از این تجاوز بی‌رحمانه، به ستوه آمده‌ام...

فضای نمی‌دانم‌ها و نمی‌بینم‌هایم، پر شده از سوسوی مغرورانه‌ي‌ شمع، كه بی‌باک از فنا شدن، ادامه می‌دهد به سوختن...! خود را به تمامی بر رویاهای تل‌انبار شده‌ام، پرتاب می‌کنم و از این رفتار کودکانه و غیر قابل پیش‌بینی به وجد می‌آیم. هوای آن ستاره‌ای را می‌کنم که دیرگاهی‌ست پشت ابر پنهان شده، دستانم را بلند می‌کنم و آسمان سرخ را در می‌نوردم... با انگشتان زرد، ابرها را کنار می‌زنم، اما نمی‌یابم. بازوانم از زور تهی می‌شود و بی‌فرجام می‌ماند. باید هوایی دیگر کنم! هوای آن طفلی را که شهامت دیدارش در من نیست. قاب سیاه و سپید تصویر ماندگار از او، مدتهاست که زیر گرد و غبار گذر ایام، مدفون شده... با سبابه‌ي زرد، روی غبار شیشه‌ای، پشت لبش را سبز می‌کنم تا در انتظار نمانم، آینده‌ای را که نمي‌دانم چه خواهد شد.

با قلاب دلتنگی، خاطراتی را که به قعر دریاچه خیال نشسته، بالا می‌کشم. با وسواس، توأم با سماجت، تلاش می‌کنم تا زنگار را بزدایم، اما، چنانکه باید، مثل روز نخست، نخواهد شد. دوباره حرص می‌خورم. به ستوه می‌آیم از اینهمه ناتوانی.

هنوز، ثانیه‌ای از این شب سرخ، گذر نکرده. هنوز من مانده‌ام با شمع، ابرها، ستاره‌ي گم، قاب عکس گرد گرفته، مشتی خاطره زنگ زده و انتظار طلوع...

به گمانم سپیده، شب سرخ مرا از یاد برده است!

دستم را مقابل نور می‌گیرم تا سایه را به بازی درآورم. حرکات موزون و ناخودآگاه انگشتان زردم، اشکال عجیبی پدید می‌آورند روی دیوار. جالب می‌آید. ادامه می‌دهم تا آنجا که مخوف می‌شود، می‌ترسم و تصور می‌کنم که هر آن ممکن است سایه‌ها جان بگیرند! یا رد سایه‌ها روی دیوار بماند تا هميشه! باید رها شوم از این‌همه شلوغی. پلک می‌نهم و به یاد گله گوسفندی می‌افتم که قرار است گوسفندانش یکی یکی از پل رودخانه گذر کنند، لب آب می‌نشینم و شروع می‌کنم به شمارش، گوسفند یک، گوسفند دو، گوسفند سه،…، هر چه می‌شمارم، تمامی ندارند، گوسفند هزار و سیصد و پنجاه و نه! بی‌خیال می‌شوم تا با درایت خود، گذر کنند؛ درایت واژه بحقی است برای گوسفند! دیگر چه می‌توان کرد؟!… به یاد می‌آورم جملات دوستی را که می‌گفت؛ "هر ایرانی، در مواجهه با خود وقتی که مستأصل می‌شود از پیدائی یک پاسخ؛ نیازمندیش را به منبعی که نگویم آن جهانی، بلکه مخزنی مورد قبول روان جمعی یک ملت، بیش از پیش هویدا و آشکار می‌بیند." با خود پاسخش مي‌دهم كه؛ همراز من، حق با توست، رازها سر بسته می‌میرند، اما، دل وحشی، اهل نخواهد شد در این ایام، که در رمیدن جذابیّتیست که در رامی نه… ای دوست، چه زود به دست فراموشی سپردی که زندگی، همه‌مان را ریاکارانه پیش می‌برد!!! بیاد بیاور که قرار بود شراب این خماری، ته نشین شود تا برایم واگویه کنی… دریغ که شهرزاد قصه‌ي من و تو، تاب نیاورد و گریخت… پیروزی من، میوه حقیقت من بود شاید… اما، زبان به دهان می‌گیرم و خود را، و هر آنچه را که باید، به تیغ سانسور می‌کشم، درد می‌کشم، خون می‌خورم... بی‌زارم از تکرار و به قول تو، غلت می‌خورم در آن. سایه‌ي عقاب، هر لحظه کم رنگ‌تر می‌شود. اوج می‌گیرد و میان تردید حزن و شعف، من چه دست و پایی می‌زنم. پر واضح‌ست که در این بی‌پاسخی، نه یاوری که مدد کند و نه مدعی که…

منم که دیده نیآلوده ام به بد دیدن

وفا کنم، ملامت کشم و خوش باشم

که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن…

به یاد می‌آورم جملات دوستی دیگر را که از دفتر سوم مولانا، ماجرای ایمان را برايم چنین شرح می‌داد؛ "نیاز و درد تو اگر حقیقی باشد، بدان که تمام اعضای تو، بر ایمانت گواهی خواهند داد، آنگاه که استحقاق شنیدن آوای حق را نداشته باشی، از حضرتش کلامی نخواهی شنید. تمامی بخشش‌های حق‌تعالی، ریشه در فقر و احتیاج موجودات دارد." پاسخش اينگونه به ذهنم مي‌رسد كه نکته گوی عزیز، به حتم، یا فقر در من آنچنان ریشه ندوانده که محروم از کرم حضرتم و یا زاویه‌ی دید چشمانم، آنچنان تنگ است که مرحمتش به چشم، نمی‌آید... چه بی‌انصافانه، بی‌رحمانه، به ناحق، سخن سر می‌دهم از محرومیت! می‌دانم اما، اگر نگویم، ننویسم، فریاد بر نیاورم، به طناب سرخوردگی، به دار آویخته خواهم شد. به حضرتت بگوی؛ بگذرد...

به یاد می‌آورم داستانی را که در آن، کودکی، صورتش را به صورت نوزادی چسباند و به او گفت؛ "کوچولو، به من بگو، خدا چه شکلیه؟ من داره یادم میره!"... نمی‌دانم به نوزاد حسد بورزم یا به کودک! اما، می‌دانم که دیرگاهیست از یاد برده‌ام...می‌خواهم تمام کنم این شب سرخ را، اما، هر چه می‌گذرد، فاصله‌ام تا طلوع بیشتر می‌شود. بیم آن دارم که شمع فنا شود و شب تمام نشود... نمی‌دانم، چگونه می‌توان میان این‌همه شلوغی، ارتباطی زنده برقرار کرد تا از این پراکندگی در آید؟ دچار مالیخولیا شده‌ام و به قول بوبن؛ "با امتناع کودکانه‌ای تصمیم می‌گیرم، هیچ چیز نباشم. تصمیم می‌گیرم که از دنیا، هیچ چیز، جز آنچه به من شباهت دارد، نگه ندارم"...

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس                           زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

هنوز من مانده‌ام با شمع، ابرها، ستاره‌ی گم، قاب عکس گرد گرفته، مشتی خاطره‌ي زنگار بسته، سایه‌های بر دیوار، گذر گوسفندان، هراس تکرار، واژه‌هاي پراکنده، سرخوردگی، حسد، حسرت، فراموشی، مالیخولیا و انتظار طلوع...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:42 توسط Incognito |

من از مزارع اورشليم آمده‌ام، به هيئت يكي دانه‌ي زيتون، در مشت پير زني عفريته از قبايل يهود؛ تا جادو به كف و ورد به لب، به خاك اندرم كند، كه روزي جد جوانم به پايش عرق از جبين برچيند و زير سايه‌اش آرام گيرد و خورجين پُر كند از من براي پدر هفت ساله‌ام؛ تا به دندان بگيرد مرا...

من از كشتزارهاي بنارس آمده‌ام، به هيئت مشتي دانه‌ي فلفل، سرخ! در كف دست پير مردي عفريت از قبايل بودا؛ تا به آيينش به باد بپيچاندم و بر خاك بنشاندم و آبستنش كند از من، كه روزي جده‌ي جوانم، به چيدنم خم شود و دامن پُر كند از من براي مادر پنج ساله‌ام؛ تا به زبان بگيرد مرا...

از اين رو ميراث من از آنها تلخي و گزندگي‌ست...

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:48 توسط Incognito |

چنينم من، معلق در اواسط واژه و معنا، فاصله‌ي آب و سراب، تشنه لب؛ جام شوكران به دست، چنين كه تنهايم من، تو را نشاني نيست!

خيره به مردار خاكيان، به آسمان عبوس، به اندوه آدمي كه منم، تويي! ميان سرودن سرانگشتان، به باران بي‌امان واژه‌هاي دفتر سپيد، حوالي شبهاي سرد محسوس...

اين‌همه كه اهل احتياط بودم من، در چند و چون زيستن و گريستن؛ گزمگان پير سراغ راز رفتن مرا از دريچه‌هاي شب، هرگز نخواهند گرفت.

- مهم نيست؟

- هست!

دريغا! از تكلم بي‌سرانجام، از زمزمه‌ي ترانه‌ي تاريك، از چشمي براي گريستن...

من از شمارش اين‌همه هنوز در سرانگشتان ترد و شكننده‌ي خود، هر شب بيدارم بي‌آنكه به صبح بي‌انديشم و تو هر شب، خواب يك انار نوشكفته را مي‌بيني...!

- مهم نيست؟

- نيست!

من بيدار خوابي خود را هر شب به بيداد، با خيال زلال آب باران خواهم شست.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:28 توسط Incognito |

...عطر ياس را اگر از ميدان بويش عاشقان بيرون ببريم، ميدان از عشق خالي خواهد شد

کسی آن سوی صبوری من، هزار زمستان سرد را گریه میکند و به یاد نمی‌آورد زاده شدن را بر آفتاب بلند و روشنایی تمام، شیون باکره‌ای بیوه بر سنگفرش کوچه‌های تو را دوست دارم، مرا از به یاد آوردن انتظار شبی که تو حرفی برای گفتن داشتی ترسانده...

هی دور مانده از شب وطن؛ در پی باد می‌دوم تا در این گمان گُر گرفته نمیرم. دریغا! از دوران به سر رسیده‌ی اشاره‌ی خاموش نگاهی ناگهانی، دریغا! از دوران به سر رسیده‌ی دانه بستن انار، دریغا! از دوران به سر رسیده‌ی شکفتن گل سرخ...

هی دور مانده از شب و روز وطن؛ در پی باد می‌دوم تا بر سر بالین مرام تو، تا پایان این جهان خسته‌ی بی مرام، که با من مدارای این شب‌ها نیست...

هی هنوز تا همیشه؛ بگذار خیالت را راحت کنم، حقیقت از این قرار است، همه عمر بسته‌ی عشقی پنهان، به کوچه‌های تو را دوست دارم رسیده‌ام.

به من نگو، او که در من می‌گرید، چشم به راه غزل چشم‌های تو نیست! به من نگو او که از کنار زدن پرده‌ها می‌ترسد به فهم روشن آب و آینه نرسیده است، به من بگو که منتظرم می‌مانی بیشتر از شمارش بی‌حساب این روزها، به من بگو که منتظرم می‌مانی تا آفتاب از مغرب معجزه برآید...

 

- فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس- قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

- ایام مبارک باد از شما. مبارک شمایید. ایام می‌آید تا به شما مبارک شود...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:1 توسط Incognito |

خاموش مي‌شوم به پا در مياني آواز تار و كمانچه، تنها به اشكي كه جاري نمي‌شود از چشم و مي‌ماند در حصار تنگ و تاريك مژگان...

آي دل‌آرا؛ خوش نشسته‌اي به دل‌آزاريم در زمستاني كه به نيمه رسيده و ابرهاي آسمانش بغض فرو مي‌خورند و تن مي‌دهند به نسيان زخم‌هايي كه كبودشان كرده...

خوش زخمه مي‌زني به تار و بد پود مي‌شوم به كرشمه‌ي انگشتانت آهو چشم غزل گو، كه اين شراب، هم پخته و هم خام خوش است...

مخمورم به كنج خيس لبت، به شكوفه‌ي نور چشمت، به لطف نازك زلفت، به حرور مرطوب تنت...

مخمورم...

مخمورم به...

 

- فيلم‌هاي ‌‌Benjamin Button و Slumdog Millionaire را حتماً ببينيد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 14:54 توسط Incognito |

مي‌گويي زندگي را بايد زندگي كرد، با شاخ گاو زندگي اما، زيستن دشوار است. كوتاه‌تر مي‌گـويـم اين بــار بـه چنـد خــط كــه هــــزاران واژه و صــدهـــا سطــر، دفــاعـم نمـي‌كننـد. نه! مرد چهار شانه؛ بهار هم كه بيايد، فردايش بهار نارنج‌ها آن سوي پنجره خواهند گريست...

عشق، كجاي اين زمين مانا خواهد بود؟ زندگي، كجاي اين زمان مانا خواهد بود؟ كه آلودگي بيش از حد تاب و تحمل آدمي‌ست به وقت نه باران و نه آب! به وقت نه دريا و نه رود!

عشق عكسي يادگاري نيست كه به ديوار ميخ كوبش كرد و به وقت فراغت، دستي به آن كشيد... مگر نه اينكه رضايت از زندگي، از عشق، حق ماست! حق هر جنبنده‌اي كه به داشتن اميد محكوم است و در تصرف خوشبختي گام بر مي‌دارد!!! من در عشق بسيار جدي‌ام، اما نخواه كه عبوس باشم در زيستن اين زندگي، در گام‌هـايي كه مـرا از تو دور مي‌كند و تـو را از او و او را از آن ديگـري! در نفس‌هايي كه هـر يك ساز جدايي مي‌زنند مرا و تو را؛ ما را...

كاش مرا دست كم معنايی تمام از آن بود تا اين‌همه زبان الكن نبودم در بيان وصفش، چه حاصل اما سطوري كه رازهاي مگوست و هيچ از آن پيدا نيست... كه خود مي‌دانم و نه غير! چه حاصل؟

گفتند راه حل مشكل را زماني بياب كه رخ داده باشد، اينك اما چگونه بيابم راهي را كه مشكل در آن گم است؟ با بطالت اين روح چه كنم؟ بايد كه كفش آهني به پا كنم؟! بايد كه نعل ستوران به پا داغ نهم تا هواي باز آمدنم را گِل خشك زندگي از سر برون كند؟!

مرد چهار شانه؛ گروهي زود مي‌ميرند و گروهي ديرتر و گروهي هرگز نمي‌ميرند، بخت ياري‌ام نبود كه از دسته‌ي نخست باشم و آرزوي آخري را به گور خواهم برد، پس اين‌همه زيستن را به خاك سرد چه‌ كنم؟ درد وصال دارم و محال به كنج دلم نشانده‌اند... آري! عشق برايم خطرناك است و بي‌محابا به آن مي‌زنم...

مصرانه مي‌خواهم اين زيستن را پُر پُر كنم از آن.

 

- اين آهنگ را گوش كنيد... و از اينجا دانلودش كنيد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:14 توسط Incognito |